![]() |
![]() |
|
|
قلم بنویس...
تو را سوگند بر عهدی که با دستان من بستی
تو راسوگند بر میثاق و پیمانی که با آن آشنا هستی
حدیث درد را فریاد کن...شوری بر آور
صفحه صفحه دفتر مشقی که روز تعلیمم
معلم داد ...پر کن
- دفتر تکلیف من خالیست ـ
من جواب پرسش آموزگارم را چه گویم؟
... کو؟کجا بنوشته ای مشقی که من گفتم:
هر شبی یک صفحه از آن داستان درد و درمان
قصه سرما و دندان...
سر گذشت گرگ ها با مرد چوپان.
من جواب آموزگارم را چه گویم؟
... پس حسابت کو؟
... نمیبینم جواب آن همه تفریق و جمع و ضرب و
تقسیمی که گفتم:
ـ مش حسن جارو کش مسلول
ـ با شش عائله ـ
در زاغه ای در کوره پس خانه بباید کرد
تا شاید که خرجش جور دخل آید
...نمی بینم جواب آن معمایی که گفتم:
آن کدامین << یک >> بود کو را برابر نیست با
<<یک های دیگر>>
آری ... دفتر تکلیف من خالیست
آنک این دستان من
آن عهد و پیمان همچنان باقیست
قلم بنویس...
که من فردا معلم را چه گویم؟
راستی آقا ... دواتم ریخت
تا خوابم به یغما برد...؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/27ساعت 22:4 توسط فریاد |
|
|
خدا پیامبر اسلام را زمانی فرستاد که مردم در فتنه ها گرفتار شده و رشته های دین پاره شده و ستون های
ایمان و یقین نا پایدار بود.
در اصول دین اختلاف و امور مردم پراکنده بود: راه رهایی دشوار و پناهگاهی وجود نداشت چراغ هدایت بی نور و کور دلی همگان را فرا گرفته بود.
خدای رحمان معصیت می شد و شیطان یاری میگردید!!!!!!
ایمان بدون یاور مانده و ستون های آن ویران گردیده و نشانه های آن انکار شده راه های آن ویران و جاده
های آن کهنه و فراموش گردیده بود.
مردم جاهلی شیطان را اطاعت میکردند و به راه های او می رفتند و در آبشخور شیطان سیراب می شدند.
با دست مردم جاهلیت نشانه های شیطان آشکار و پرچم او بر افراشته گردید.
فتنه ها مردم را لگد مال کرده و با سم های محکم خود نا بودشان کرده و پا بر جا ایستاده بود .
اما مردم حیران و سر گردان بی خبر و فریب خورده زندگی میکردند.
خواب آنها بیداری و سرمه چشم آنها اشک بود در سرزمینی که دانشمندان آن لب فرو بسته و جاهل گرامی بود. نهج البلاغه(خطبه۲) ((((به گفته مولایم علی:اگر کوه ها بلرزند تو ملرز و استوار باش)))) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/04/26ساعت 11:29 توسط فریاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی بزرگ شدم که فهمیدم باید سر تعظیم به پیشگاه واحدی بگذارم که غیر ندارد
و سر خم کنم آنگاه که او بخواهد و بدانم که همه چیز زشت است و عشق به او زیباست و مبنای تنفسم و کلامم و ((...))همان است که بود و هست و خواهد بود و تمام اغیار را پس میزنم اگر او بخواهد والسلام |
| پیوندهای روزانه |
|
فریاد دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
حدیث پریشانی و عشق |
| پیوندها |
|
صدای معلم رفیقای ما رو آزاد کنید خورشید در تابوت های شکسته مدافعان آزادی و دموکراسی آزاد مشرک بوم رنگ هفت دریا فرزاد کمانگر راه مصدق مدافعان حقوق بشر یک آسمان خالی زندانیان |
|
RSS
|