![]() |
![]() |
|
|
خوشحال بودم روزم با خبری خوش شروع شده بود .آخرین پس اندازم را در جیب گذاشتم تا به دنبال دوستان رفته و خوشحالیم را با آنها قسمت کنم
شال و کلاه کردم و به راه افتادم می خواستم روز خوبی را در کنار دوستان داشته باشم روزی فارق از دغدغه های هر روز .......... به چهار راه نرسیده بودم که کنار خیابان ۲ بچه نظرم را به خود جلب کردند سوژه قدیمی بود ولی ...... نمی خواستم مثل هر روز وقایعی را ببینم که ناراحتم کند با خود قرار گذاشته بودم که امروز خودت را به بی خیالی محض بزن (فقط خوش باش) ولی چشمانم طبق عادت دیرینشان سرم را به به زور به طرف بچه ها گرداندند و من دیدم آنچه نمی خواستم ببینم. به سمتشان حرکت کردم ۲ بچه کار نمونه ای از هزار هزار هزار این صحنه یک صحنه نبود واقعه ای بود که درعرضه چند ساعت تمام دنیا را مثل پتک بر سرم کوبید ومن به تعبیری((( دیوانه شدم))) با نگاه اول دیگر پاهایم یارای نگه داشتن تن بی حسم را نداشت .کنار جدول خیابان نشستم و مات و مبهوت به رو به رویم که ۳ متری بیش با من فاصله نداشت ذول زدم مردم با دیدن من و حالم و چشمانم که به یک نقطه قفل شده بود .نگاهی به صحنه ای که هر روز میبینند و نمیبینند انداخته و رد میشدند(تا صحنه ایی زیباتر رنگی تر) و من باز هم قفل کرده بودم دستان سردم مشت شده بود و قلبم با جسارت میزد می دانست که اگر زیاد شلوغ کند از جا در می آید . ومن باز هم دیدم دیدم دیدم دختری ۳ یا ۴ ساله کنار پسری ۱۲ ساله(شاید هم بیشتر)نشسته بود با لباسهایی که گویای وزن جیبشان بود ووووووو چشمانی که فقط مشت های باز شده شان را تماشا میکرد ۱ ۲ ۳ ...**** سکه**** نه با این ها هیچ معماری حتی دستان پدر که در معدن فسیل شد نمیتوانست خانه ی رویایی آنها را بسازد دخترک خواب و خمار بود بی حال بی حال بی نایی برای ناله ای چشمانش بسته شد .وزمین را نقاشی کرد با نقش دختری با نام زهرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! زهرا زهرا... پسرک با دیدن زهرا اشک بر چشمانش نقش بست ولی نه مثل این که نباید گریه کند تا( مرد) شود. بادی در گلو انداخت و داد زد زهرا بلند شو ولی زهرا در این باغ قحطی زده سیر نمیکرد او در باغ دیگری گل رویا میکاشت تا شاید فردا عطرش مال او باشد زهرا پیش مجید نبود چرا که باغ او تا خیابان ما فرسنگها فاصله دارد حتی صدای مجید با آن همه بغض نشکسته به او نمیرسید از خود بی خود شده بودم وقتی به خود آمدم که گونه هایم خیس شده بود گویی ابر های آسمان همگی مرا نشانه کرده بودند شاید آبروی رفته ی انسان را میخواستند بر گردانند( یا شاید من آدم شوم ) در آن حوالی سیر میکردم که نگاه هراسان مجید به وانتی که آن طرف خیابان داشت پارک می شد مرا بیش از پیش در گیر کرد آن ماشین وهراس مجید ... با پارک شدن ماشین مجید سراپا تشویش شد و با دمپاییش که بی آبرو تر از زمین بود بر سینه ی زهرا کوبید زهرا بهت میگم بلند شو آقا اومد بد بخت می خوای امشب هم توی توالت بخوابی زهرا حتی نایی برای ترسیدن نداشت او میدانست (در بی هوشی تمام)که بالا تر از سیاهی رنگی نیست بی هیچ تدبیر و تفسیری فقط این لحظه را دنبال میکردم بله آقا آمد و موهای خرمایی زهرا را که تنها داراییش بود به چنگ گرفت و او را پشت وانت انداخت. دخترک تکه استخوان وصله پینه دار شده ای بیش نبود با چشمانی که اگر یارای باز شدنشان بود وسعت مظلومیت تاریخ را نمایان می کرد آری باز هم دیدم دیدم دیدم وانت به راه افتاد . یک ماشین در بست گرفتم و به دنبالشان رفتم . چشمانم که به دور و برم باز شد ازپاسگاه نعمت آباد گذشته بودیم و به محل اقامت بچه ها رسیدیم. وانت خالی شد مجید زهرا را به دوش کشید و از آقا که نمیدانم اسمش چه بود خواهش میکرد که آقا تو رو به خدا ۲ روز هست که هیچ چیزی نخورده داره میمیره ببین ببین مگسا دورش کردن تو رو خدا مثل دیشب نبندش تو اون خراب شده آخه گناهش چیه جز یتیمی آقا شما خودت بگو ما باید چه کار کنیم که مردم ما رو نمیبینن آخه چهار تکه استخون که دیدنی نیست تا این صندوق صدقات های رنگی هست کدوم سکه مهمون دستای ما میشه اما زهرا دیگر از فرط کتک و درد دستانش را به کمرنمیگرفت زهرا دیگه جانی برای بر دوش کشیدن وسعت نامش نداشت زهرا عروسک نداشت دیگر آن خیابان زهرا نداشت مجید خواهر نداشت لب من خنده نداشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/02/24ساعت 22:50 توسط فریاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وقتی بزرگ شدم که فهمیدم باید سر تعظیم به پیشگاه واحدی بگذارم که غیر ندارد
و سر خم کنم آنگاه که او بخواهد و بدانم که همه چیز زشت است و عشق به او زیباست و مبنای تنفسم و کلامم و ((...))همان است که بود و هست و خواهد بود و تمام اغیار را پس میزنم اگر او بخواهد والسلام |
| پیوندهای روزانه |
|
فریاد دل آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
حدیث پریشانی و عشق |
| پیوندها |
|
صدای معلم رفیقای ما رو آزاد کنید خورشید در تابوت های شکسته مدافعان آزادی و دموکراسی آزاد مشرک بوم رنگ هفت دریا فرزاد کمانگر راه مصدق مدافعان حقوق بشر یک آسمان خالی زندانیان |
|
RSS
|